ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام بر مشهد سلام بر حسین  چاپ

تاریخ : دوشنبه 11 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 17:43

ایام شهادت ولی نعمت ما مشهدیها اقام علی ابن موسی الرضا(ع) بر  همه عاشقان ودوستدارانش تسلیت باد       ۱۵/۱۱/۱۳۸۹  

 

ما که بچه مشهد یم قدر امام رو می دونیم 

 حاجت این دلمون ز اقا زود میگیریم 

اقا مون مهر بونه  با  مهمو ناش 

 اقامون حاجت می ده به زائراش

اقا این گنهکاره ساکن مشهد ولی

 دلش تو کرببلا ست قسم به مولامون علی

اقا جون جوادت تسکرش و امضا بکن

تا بره دعا کنه بهره فرجه پسرت

اخه این جوری میگن این رفقا

دعا ها رد خور نداره تو کربلا

پس می رم دعا کنم تو حرمه امام رضا

 تا که قسمتم بشه برم به سوی کربلا

  

  

   

                                        سلام برحسین واصحابش

زبانم در این ایام تاب نوشتن ندارد 

ببخشید فقط یک شعر تقدیم میکنم التماس 2A 

  

باز باران با ترانه

میخورد بربام خانه

یادم آرد کربلا را

دشت پر شور وبلارا

گردش یک ظهر غمگین

گرم وخونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ ونیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله پر زناله

دلشکسته پای خسته

باز باران قطره قطره

میچکد از چوب محمل

آخ باران کی بباری برتن عطشان یاران

تر کنند از آن گلو را

باز باران بوی خون

می وزد در دشت عشق

یک گلو با مشتی از خون

میچکد بر روی نیزه

میرود اکبر (ع)به میدان

تا بگیرد حق زمیدان

کودکی همراه عمه

میخورد با تازیانه

میدود از خیمه بیرون آتشی بر خیمه سوزان

این چه شهریست ای خدایا

پربلا پرخون ونیرنگ

ای خدا بفرست باران را

کودک شش ماهه تشنه

مادرش بر سر زند بر دور خیمه

میرود میدان عمویش

تا بگیرد قطره ابی از برایش

اخ باران اخ باران......

۱۳۹۰/۰۹/۲۵

سلام به روی ماهتون  چاپ

تاریخ : شنبه 8 دی ماه سال 1386 در ساعت 22:38

یک سوال ؟؟؟؟؟؟ 

مردای قبل از تاریخ چگونه ازدواج می کردند ؟اینگونه!!!!!!!!!!!!!!

 

تو همین کامنت نوشته بودم دارم عاشق میشم ولی چه زود عاشق شدم چه زود هم شکست خوردم. یعنی باورم نمیشه که کسی که تمام زندگی من شده بود کسی که خواب و رویای من شده بود تونست به همین راحتی من رو کنار بزند و به خاطر کمی محبت به سمت کسی دیگه کشیده بشه کسی که همش میگفت زندگی برام بی تو معنای نداره و با حرفاش من و مجبور کرد که عاشقش بشم به همین راحتی خیانت کرد و رفت چه کنم که نبودش یه جور عذابه بودنشم یه جور: موندم اگه یک روز بر گرده چیکار کنم چون رابطش با پسر خراب شده وبه برگشتش امید داره  به نظر شما چه کنم راهنمای کنید در ضمن من قبل از این اتفاق 2باری به خواستگاریش رفته بودم اگه اومد ببخشمش وای از دست این شیطونا..داستان کامل پائین صفحه 

               

در روزگاران قدیم که بستنی با شکلات. اینقدر گران نبود پسر 10 ساله ای و ارد قهوه خانه ای هتلی شد و پشت میزی نشست .خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت .پسر پرسید بستنی با شکلات چند است ؟خدمتکار گفت 50 سنت پسر کوچک دستش را درون جیشب کرد تمام پول خردهایش در آورد وشمرد.بعد پرسید:بستنی خالی چند است .خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و مشتری ها بیرون منتظر بودن"با بی حوصلگی گفت 35سنت...پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت: برای من یک بستنی بیاورید .خدمتکاریک بستنی آورد و  صورت حساب را نیز روی میز گذاشت ..پسرک بستنی را خورد صورت حساب را برداشت وپولش را به صندوق دار پرداخت کرد ...هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت ""گریه اش گرفت پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت برای او انعام گذاشته بود...یعنی او با پول هایش می توانست بستنی با شکلات بخورد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند از خوردن شکلات پرهیز کرد  

خدایی یعنی همچی آدمای هم تو این دوره هستند یا نه:ما که تا حال ندیدم اگه شما دیدید ما رو هم خبر کنید!!!!                 


روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »امرزو ۲۸/۷/۸۹             

عشق خودم  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 11 آبان ماه سال 1385 در ساعت 18:23

                                       شکست خودم

                          داستان عشقولانه خودم 

یه روز از روزای خدا که تازه مدارس باز شده بود من اتفاقی وناخواسته با یه دختر به نام عاطفه دوست شدم واز همون اول من به اون گفتم به هیچ عنوان ما به درد ازدواج با هم نمیخوریم پس در مورد ازدواج با من صحبت نکن .اونم قبول کرد ورفاقت ما شروع شد من دوسش داشتم نه اونجور که اون من رو دوست داشت بلخره ما با هم بودیم وباهم بیرون میرفتیم عشق بازی می کردیم و..یک روز این خانوم رو حساب کل کل شماره من رو تو مدرسشون پخش کرد و گفت محسن با کسی غیر من دوست نمیشه چند روزی بود که پشت سر هم گوشی من زنگ می خورد و صداهای مختلف ودخترهای متفاوت به من زنگ میزدند منم از فرصت سوعه استفاده کردم وهر کی زنگ میزد اون رو برا یکی از دوستام چک میزدمتا روزی که یک دختری به من زنگ زد وبا خود شیرینی وناز صحبت کردن قاپ من رو دزدید ومن رو مجبور کرد که با اون دوست بشم بلخره روز اول قرار فرا رسید یک دختر سفید. صورت گرد وبا نمک اومد سوار ماشینم شد وگفت راه بیفت. واز اینجا بود که رفاقت ما شروع شد من بهش گفتم نمی تونم به همین راحتی عاطفه رو کنار بزارم وبزار در کنار تو باشه وکمکم کنارش بزارم اونم قبول کرد و به من 6ماه فرصت داد تا اون رو کنار بزارم .بلخره عاطفه هم از ماجرا خبر دار شد وکمکم طورری شد که ما سه نفره بیرون میرفتیم وبعضی اوقات سر جلو نشستن تو ماشین با هم دعوا میکردن روزها بسیارعالی می گذشت که باور کردنی نبود دو دختر کنار هم اینقدر هم رو تحمل کنن. بلخره روزی فرا رسید که گفت باید عاطفه رو فراموش کنی وفقط با من باشی من هم که تا حال دل کسی رو نشکسته بودم دوست نداشتم برا اولین بار موجب دل آزاری کسی بشم بلخره خود این خانوم کاری کرد که عاطفه از من دست بکشه ما با هم تک پر شده بودیم وچون اون همش اسرار داشت که با من ازدواج کنه من احمق اون رو با خانوادهام اشنا کردم ویه روز که خونمون روضه بود اون رو به خونمون دعوت کردم. تا بیشتر قم و خیش ها اون رو ببینن و من هم باور کرده بودم که جدا ما به هم خواهیم رسید برا همین رو همه فشار اوردم که اون رو به عنوان عروس وزن من قبول دار بشن ......

یه روزعاطفه به من زنگ زد و گفت محسن چشمات رو باز کن وببین می خوای با کی ازدواج کنی من به خودم گفتم این از روی حسادت داره این حرفا رو میزنه برا همین اعتنای نکردم ..تایکی دیگه به من زنگ زد و گفت دیروز دوست شما با یه تیپ سوسولی اومد مدرسه امتحان داد و رفت سر قرار: وبا پسری به نام سعید رفیق ..باورم نمیشد!! .چون خیلی دوسش داشتم وفکر نمیکردم که به من بخواد خیانت کنه یه روز یه شماره غریبه به من زنگ زد وگفت می خوام درباره معصومه با شما صحبت کنم شب زنگ میزنم .بعدازظهر معصومه زنگ زد وگفت خونمون شمارت رو پیدا کردن وهر غریبه ای زنگ زد جواب نده منه ساده هم باور کردم .تا جائیکه یک روز تو ماشین گفتم به قران قسم بخور که با کسی دوست نیستی .واون اونجا بود که مجبور شد رازش رو بر ملا کنه..ولی باز هم راست نگفت وگفت من فقط یک بار با اون بیرون رفتم وفقط زنگ میزنه من هم باور کردم وقول داد که فراموشش کنه وتلش رو جواب نده ما باز با هم بودیم ومن اشتباه اون رو بخشیدم تا چند ماهی کمی بهش دوباره شک کردم روش فشار اوردم و از من گریخت تا چند هفته

تلفن هام رو هم جواب نمیداد داشتم دیونه میشدم چون بد جور عاشقش بودم من با یه خانومی دیگه هم دوستم که تومشاور خانواده هست(در ضمن اون مثل خواهر من میمونه و معصومه از رابطه ما با خبر بود) ازش خواستم کمکم کنه و اون باهاش تماس گرفت و خواست که جواب تل من روبده معصومه به این خانوم گفته بود من محسن رو دوسش دارم ولی نمیتونم باهاش ازدواج کنم چون فردا به مشگل بر میخوریم بلخره راضی شده بود که تل من رو جواب بده وقتی که زنگ زدم گفت محسن من سعید رو نتونستم فراموشش کنم و اونم دوسش دارم تو از همه زندگی من خبر داری ولی اون هیچی نمیدونه من با اون راحت تر میتونم زندگی کنم من هم قبول دار شدم ولی چون خیلی دوسش داشتم نمیتونستم به همین راحتی فراموشش کنم برا همین گاهی اوقات تک زنگ می زدم یا زنگ میزدم ولی اون جواب نمی داد تا جائیکه به پسره گفته بود یکی مزاحمت برام ایجاد کرده .سعید به من زنگ زد وکمی بد وبی راه گفت ومن ازش خواستم که قرار بزاره هم رو ببینیم تا مشکلات راحتتر حلشه .یک روز ماشین رو ور داشتم بهش زنگ زدم وبا هم رفتیم کافه وشروع به صحبت کردیم وبه خاطر اینکه من پام رو کنار بکشم به من گفت این دختر بدرد زندگی نمی خوره من چند دفعه اون رو خونه بردم با اینکه از معصومه تنفر داشتم ولی به هیچ عنوان باور نکردم .من هم برگشتم به اون گفتم من هم چند بار اون رو خونه بردم اونم گفت من فکر میکردم عشق شما سالم بود گفتم اشتبه فکر کردی ..رفت وفردا معصومه به من زنگ زد و گفت خیلی پستی خیلی نامردی و.........چرا به اون دروغ گفتی منم گفتم چرا اون به من دروغ گفته علتش رو نمی دونست ولی فقط فهمیدم که پسر تا اون روز چند باری به خواستگاری دختره رفته بوده که بعد از شنیدن حرفای من ....دیگه ازش خبری ندارم....حالا شما بگید تقصیر از ان کیست حق .....باشماست بانظرتان موجب دلگرمی من شوید واز عذاب وجدانم بکاهید   

                               چه کنیم داغون و خراب رفیقیم

  اگه یکم فکر کنی می بینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره اگه یگم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردنم نداره اما اگه خیلی فکر کنی می بینی مردن وزنده بودن ارزش فکر کردن

 

              اینم شعری ازته دل خودم بند مند نداره ولی حرف دل...

چرا هیچ کس من و یاری نمی ده

چرا کسی به من محلی نمیده

چرا این دوستا من و رفیقشون نمی دونند

هر روزی من و به یک بهونه ای می رنجونند

کار من شده فقط غصه وغم

یک چشم اشگ وچشم دیگم ماتم

پس برم سر بزارم به قبرستون

که شاید مرگ منم  زودی بیاد به گورستون 

پل ارتباطی من و شما حتی یک اسمس۰۹۳۹۸۵۷۲۳۲۰  

یادم باشد......  چاپ

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385 در ساعت 18:05

 

 

  قصه از کجا شروع شد.... از چت و میل شبونه.... از پی ام دادن تو روم و.....یه سلام عاشقونه....آن شدم به مهربونی....تا بگم با تو می چتم....تا بگم بمونی آنلاین....ای فرند لیست قشنگم......بازم آف عاشقونه....ایمیل های بی نشونه....این یاهو کاشکی ....همین جوری بمونه....بازم آف عاشقونه....ایمیل های بی نشونه.....این یاهو کاشکی .....همین جوری بمونه

میگفتی عاشق بارونی اما وقتی بارون میاد روی سرت چتر میگیری میگفتی عاشق برفی اما طاقت یه گوله برف را نداری میگفتی عاشق پرنده هایی اما به راحتی اونارو تو قفس میکنی. میگفتی عاشق گلهایی اما خیلی راحت اونارو از شاخه جدا میکنی اونوقت انتظار داری نترسم وقتی میگی دوستت دارم

 

واقعا که من روی شما یک جور دیگه حساب می کردم تازه فهمیدم که آدم دو رویی هستی یک روت ماه است یک روت گل است یکی از یکی قشنگتر


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست  

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقا ت
 

مرا یک شب دل از خوبان جدا نیست ولی صد حیف در خوبان وفا نیست به خوبان دل سپردن کار سهل است ز خوبان دل گرفتن کار ما نیست 


حضرت مهدی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385 در ساعت 08:37

بچه ها خواهش می کنم به صفحات دیگه هم برید فقط ازاین صفحه دیدن نکنید مخصوصا در مورد افرینش زن و داستانها::کنار صفحه طبقه بندی کردم که شما راحتتر باشید

نظر هم حتما بدید مخصوصا در مورد شعر پائین

:"دلم گرفته بود بچه ها که اول نشستم از تنهائی مطالبی را گفتم که یادم اومد که واقعا تنها نیستم بلکه یکی هست که نظاره گر من است وبه خاطرکارهایم چقدر دلش از دستم خون است برای همین فکر وعقل ودلم را روانه اقا کردم که مطلب پائین حاصلش شد درست است که بند وقافیه ندارد ولی گویند حرفی که از دل برون اید خوشست حالا اگه نظری دارید به من بدید کاری خوبی کردم اصلا در وبلاگم استفاده کردم یا نه یا حرمت شکنیست واز تو وبلاگ حذفش کنم

      یه روزی میاد من و پیدا کنه      *******      من و از بین بدا جدا کنه

      بگه این سینه زن وگریه کنه      *******      من و از بی راهی ها جدا کنه

یاابن العسکری میگم تا که دلم اروم بشه         غرق وسوزو آه میشم تا که خریدارم بشه

میگن اقام مهربنه" نوکرا رو می خره             پس می رم دعا کنم تا که خریدارم بشه

مگه ما دل نداریم اقا مون و صدا کنیم             یاابن العسکری بگیم درددامون دوا کینم

مگه ما ارزوی کرببلا رو نداریم****            با یه مهدی گفتنم کرببلا رو بخریم

بیائید همه با هم دعا کنیم ********            برای ظهور اون توی قنوت دعا کنیم

از خدا طلب کنیم مهدی بیاد *******            تا که ما مهدیمون و نگاه کنیم

اگه اقا مون بیاد دیگه گدا ما نداریم **            دیگه حرفی به نام ظلم وفسادم نداریم

خدا کنه که زود بیاد دردامون بهش بگیم          خدا کنه نمیریم ومهدیمون نگاه کنیم

من خودم خوب می دونم که ادم گناهکارم         از همه مونده تر و از کاروان جا مونده ام

ولی مهدی رو قسم می دم به جونه مادرش       بگذره گناه من به حق خونه مادرش

میگن وقتی اون میاد اباد میشه باغ فدک          پر از سبزه وگل میوه میشه باغ فدک

                                    از ته دل بخونیم این دعارو

            «الـّـلهُم الـَعجل الـّولیـِکَ الفـَرّج »

سلامتی امام زمان و فرج آن حضرت صلوات 

 ای کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود و ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود و ای کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ای کاش دوستی به قدر ی حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها رخ نمیداد -ای کاش کسی درد دل مارو می فهمید به این راحتی ها مارو از خودش نمی رنجود-کاش می شد واسه حوس رفاقت ها رو نفروخت  

    تقدیم به او که هر چه دارم ز اوست

می خوام برم به جمکران..به پیش مهدی زمان

می خوام برم به پیش اون..تا که کنم وفا به اون

اخه دیگه این زمونه ...اصلا وفائی نداره

برای دیدن اقا..چشای ما سو نداره

می خوام برم گریه کنم .. به پیش او زجه زنم

تا که دلش بسوزه و..برای من دعا کنه

وقتی به فکر من باشه .. برام کمی دعا کنه

مطمئنم که این دله ..همش به عشقش می تپه

بازم می گم ای اقا جون..دوست دارم قد جهون

به من لیاقتی بده... شوم سگ شاه جهون

خدا من وافریده...تا که غلامیت وکنم

شبهای جمعه تو حرم..گریه کنان دعات کنم

درست این بیتای من ...اصلا با هم جور نمی شن

ولی بگم حرفه دله..مهم نیست هم قافیه شن
سعی کن چیزی را که دوست داری به دست بیاوری ،
وگرنه مجبور خواهی شد چیزی را که بدست آورده ای دوست داشته باشی

                   

   1      2      3    >>

اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان